تبليغاتX
صدای نسل سبز

صدای نسل سبز

سلام بر تو ای فرزند ایران

خیلی وقت بود دیگه دل و دماق هیچ کاری و نداشتم حتی نوشتن چند سطری برای آپ وبلاگم امروز اتفاقی سری به وبلاگ غلامرضا تختی زدم آره درست شنیدید غلامرضا تختی اما با این تفاوت که این آقا غلامرضا نوه ی جهان پهلوان تختی هست و هم نام پدربزرگشه . مثل اون پر دل و جرات و دوستدار حق و حقیقت.غلامرضا الان 14 ساله است و در کلاس دوم راهنمایی مشغول به تحصیل البته مثل خیلیای دیگه گرفتار غربت...چون الان ساکن آمریکاست و داره با خلق و خوی اونا بزرگ میشه.کریسمس رو جشن میگیره و وبلاگش پره از عکسای هالوین.اما دلش هنوز با ایرانه و ملت ایرانو دوست داره.چند خطی از وبلاگ غلامرضا تختی:

من به کشورم افتخار میکنم

من دلم نمی خواهد کسانی سر قبر پدر بزرگم بروند که ادم می کشند. که مردم را توی خیابان کتک می زنند و رای مردم را می دزدند.
خیلی وقت بود که در وبلاگم نمی نوشتم. اما امروز که عکس سهراب را دیدم دوباره می خواهم بنویسم. از همه ی شما ممنونم که کامنت گذاشتید. من همین حالا در اینترنت عکس اقای موسوی را دیدم که به خا نه ی سهراب رفته بود.

من خیلی عکس و فیلم دیدم. ندا را هم دیدم. از این که ایرانی هستم افتخار می کنم. من دلم نمی خواهد کسانی که به مردم زور می گویند اسم پدر بزرگم را بیا ورند.

دوست داشتین یه سر به غلامرضا توی وبلاگ چراغ جادوش بزنید:

http://cheragh75.blogfa.com


+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:50  توسط مشعل  | 


میدونم کمی دیر شده ولی به پاس...

ای کاش...

فقط:چشمها را باید شست"جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:28  توسط مشعل  | 

با سلام و عرض پوزش برای وقفه ای که در بروز کردن وبلاگ پیش اومد برای این پست مقاله ای رو آماده کردم با فرمت pdf که برای مطالعه ی اون نیاز به برنامه ی adobe acrobat reader دارید که همونطور که از نامش پیداست مربوط به داریوش بزرگ هست و مطالعه ی اونو به همه شما پیشنهاد میکنم.

((ضمنا ادامه زندگینامه کورش رو هم دارم به شکل کتاب در میارم و به زودی برای مطالعه در اختیارتون قرار میدم))

ایرانی برای ایران چه کرده ای؟؟                            www.irmania.blogfa.com

برای دانلود به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:20  توسط مشعل  | 

وبلاگ اختصاصی کوزوش بزرگ

آستیاک سراسیمه از خواب بیدار شد، بلافاصله خوابگزاران  مغ را به حضور خواند و تعبیر خواب را از آ نان خواست. او در خواب دید که از شکم دخترش ماندانا تاکی  رویید که شاخ و برگ آ ن تمام آ سیا و سرزمین های ناشناخته را پوشاند ه است.
مغان به او گفتند: (( ای پادشاه: دخترت ماندانا که هم اکنون باردار است، پسری به دنیا خواهد  آ ورد که سلطنت را از تو خواهد گرفت و بر بخش عظیمی از دنیا فرمانروا یی خواهد  کرد .))
پس از شنید ن سخنان مغان، آنان را مرخص نموده و بلافاصله ((هارپاک)) وزیر خویش را خواست، شاه او را خطاب قرار داده و گفت: ((دخترم ماندانا را به جای امنی می بری، پس از این که فرزندش متولد شد، بلافاصله فرزندش را بکش و به هر صورت که خواستی او را دفن کن،اما مواظب باش که از این موضوع با کسی چیزی نگویی، ای هارپاک! از خشم من بترس و فرمان مرا مو به مو به اجرا درآ ور.)) هارپاک سخت مورد اطمینان ا ستیاک بود و در جواب شاه گفت: همان خواهم کرد که می گو یی، خیال پادشاه آ سوده باشد.))
ماندانا همراه ند یمه های خویش به خانه ای مجلل که هارپاک تدارک دیده بود نقل مکان کرد، کمبوجیه شوهرش چند روز پیش به علت کسالت کوروش پادشاه پارس ، او را ترک کرده بود. کمبوجیه فرزند ارشد کوروش، پادشاه پارس بود که می بایستی پس از مرگ  پدر به عنوان پادشاه پارس در انشان اقامت نماید.
فرزند ماندانا متولد شد  هارپاک با اندوه فراوان طفل را در جامه ای از حریر پیچاند و همراه خود برد، او مردی فهیم و دوراندیش بود به هیچ عنوان نمی خواست دستش را به خون طفل آ لوده کند چرا که این نوزاد از طریق پدرش با او نسبتی داشت و از طرف دیگر آ ستیاک پیر بود و جانشینی ند اشت،چنانچه اگر پس از مرگ آستیاک،ماندانا به سلطنت برسد بی شک از او انتقام خوا هد گرفت. با این وجود او از فرمان آ ستیاک هم نمی توانست سرپیچی کند.
طفل را در خانه به همسرش سپرد، همسر هارپاک نیز از واقعه مطلع شد و او نیز هارپاک را از به قتل رساند ن طفل برحذر داشت. همسر هارپاک زنی پارسا و موحد بود. هارپاک یکی از افرادش را به دنبال ((میترادات)) چوپان سلطنتی که درکوهستان زندگی می کرد، فرستاد  و از او خواست که هر چه زود تر میترادات را به نزد اوبیاورد. میترادات با همسرش ((سپاکو)) در کوهستان های  مرتفع زندگی می کردند و به  چوپانی  گله های پاد شاه روزگار میگذراندند. سپاکو آخرین روزهای بارداریش را سپری می کرد، میترادات از این که در این روزهای آخر بارداری زنش او را تنها می گذا شت نگران بود، اما چاره ای نداشت. وقتی میترادات به نزد هارپاک رسید، هارپاک بی درنگ به اوگفت:
پادشاه به تو امر می کند که این طفل را با خود برده و در دورترین نقطه ی کوهستان او را کشته و دفن نمایی)) هارپاک برای اطمینان بیش تر به اوگفت: سه روز دیگر قاصدی از سوی من برای اطمینان از مرگ کودک به سوی تو می آ ید.
میترادات پس ازشنیدن سخنان وزیر بزرگ طفل را بردا شت و با شتاب به سوی کوهستان به حرکت درآ مد. وقتی میترادات به خانه رسید متوجه شد فرزند ش که پسر هم بود مرده به دنیا آمده است. سپاکو از مرگ فرزندش سخت افسرده بود.
سپاکو پس از شنیدن سخنان شوهرش او را از قتل کودک برحزر داشت و به اوگفت او را مثل فرزند خودم بزرگ  می کنم من می دانم که این نوزاد فرزند ماندانا است، نباید او را بکشی. میترادات در جواب به اوگفت: ((پس فرمان شاه چه می شود؟!)) سپاکو لباس های طفل را از تن به در کرد و به نوزاد مرده ی خویش پوشاند و در جواب به میترادات گفت: این هم فرمان شاه این طفلی است که تو می بایست می کشتی.)) میترادات در زیر درختی تنومند گوری آماده کرد و نوزاد را در آن جای داد. صبح روز سوم از طرف هارپاک دو نفر به سوی میترادات آمدند میترادات آ نان را به طرف گوری که آماده کرده بود برد و پس از اطمینان ا نان از مرگ کودک، گور را از خاک پر کرد.
فرستا دگان هارپاک در بازگشت به او گفتند: فرمان همان طور که خواسته بودید اجرا شد. هارپاک در اند وه به سر برد، اما از این که  دست خویش را به خون فرزند کمبوجیه آ لوده نکرده بود،خوشحال بود.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:21  توسط مشعل  | 

((دیااکو)) بیان گذار پادشاهی ماد، دهقانی با تدبیر و اندیشمند بود که رفتار وکرداری نیک دا شت. مردم در کارها و اختلافات خود به وی مراجعه می کردند و عاقبت مردم قبیله او را به عنوان پیشوا و بزرگ خود انتخاب نمودند. دیااکو مشکلات پیش آمده برای سایر قبایل ماد را نیز به دلیل عدالت خواهی و حسن شهرت خویش برطرف می نمود. سرانجام سران سایر قبایل ماد در نشستی که در همدان دا شتند او را به عنوان فرمانروای تمامی قوم ماد انتخاب نمودند.
دیااکو که مردی عدالت خواه و با تدبیربود، افرادی را به عنوان نگهبان و پاسدار تربیت نموده و خفاظت شهر همد ان که مرکز فرمانروا یی او به حساب می آمد و سرتاسر سرزمین ماد را به آنان سپرد. او مردی دور اندیش بود و به خاطر در امان ماندن از غارتگری های آ شوریان که مردمانی جنگجو و بی رحم بودند با آنان صلح نمود و پیمانی با آنان بست که همه ساله خراج گزار آ نان باشد.
پس از مرگ دیااکو، فرزندش (( فرورتیش )) جانشین او شد، او تلاش زیادی نمود که قوم ماد را از سلطه ی آ شور برهاند. بر همین اساس به سرزمین آ شور حمله نمود، اما سپاه ماد که بیشتر آ موزش چریکی داشتند تاب مقاومت در برابر قشون ورزیده ی آشور را نیاورده و در جنگ مغلوب شدند. فرورتیش در این جنگ کشته و پسرش (( هوخشتره)) جانشین او شد. او از شکست در برابر آشور درس عبرت گرفت و با تمام توان خویشی به تربیت قشون منظم پرداخت. طوایف گونا گون آ ریایی که تا این زمان استقلال کامل داشتند، با او متحد شدند از آ ن جمله پارسیان.
 تلاش مداوم و پیگیر هوخشتره توانست امپراتوری نوپای ماد را به عظمت برساند.
در زمان هوخشتر، حکومت ماد در صحنه ی جهانی آ ن روز عظمتی یافته بود تا بدان حد که پادشاه کشور لودیه دختر خویش را به ازدواج (( آ ستیاک)) پسر هوخشتره که ولیعهد ماد بود، درآورد.
دولت آ شور پسی از مرگ (( ا شور بانی پال)) دچار هرج و مرج شد هوخشتره با کوروش پادشاه  پارس  که تابع او بود ، روابط خوبی برقرار نمود و ((کمبوجیه )) فرزند او را به دامادی خویش پذیرفت.
ازدواج کمبوجیه با ((ماندانا)) نوه ی هوخشتره خیال او را از معابر کوهستانی زاگرس آ سوده کرد و با همکاری دولت بابال به فکر حمله به آ شور افتاد. نینوا پایتخت با عظمت آ شور در میان خون و آتش سقوط کرد و بد ین گونه امپراتوری دیرینه سال آ شور در میان آتش و خونی که طی قرن ها جز آ ن چیزی به دنیا هدیه نکرده بود ، از بین رفت. نابودی کامل آ شور درس بزرگی به بشریت داد و آ ن درس ، این بودکه خشونت و قدرت ، عامل قابل اعتمادی در ایجاد ثبات به شمار نمی آ ید. سرزمین آ شور و غنایم آ ن بین دو دولت ماد و بابل تقسیم شد و دولت کهنسال بابل دریافت که باید امپراتوری تازه به دنیا آمده ی ماد را زیرنظر داشته باشد دختری از خاندان هوخشتره به ازدواج ((بنوکدلفر)) ولیعهد بابل درآ مد ، اما با این حال بابل تاب تحمل دولت جد ید ماد را نداشت ، ولی چاره ای نبود.
هوخشتره در سنین پیری درگذشت وکشور ی با عظمت و ثروتمند برای پسرش((آستیاک)) برجای گذاشت. آ ستیاک سی و پنج سال فرمانروایی داشت که برخلاف دوران پد رش تمام مدت پادشاهیش در صلح گذشت. او به عشرت و شکار هم بیش از جنگ و پیروزی علاقه داشت. برای تفریح خویش شکارگاههای سلطنتی فراوانی به وجود آ ورد و به تبعیت از او حا کمان و بزرگان ماد همین روش را انتخاب نمودند دربار او تقلیدی از دربار آ شور بود. اطرافیانش با لباسهای پر زرق و برق قرمز و ارغوانی و با زنجیرهای طلایی در پیش او حضور می یافتند، هرچه زمان میگذشت آستیاک بی رحم تر میشد و نسبت به توده های مردم  سخت گیری بیشتری مینمود.
کارگزاران پادشاه در سراسرکشور همین روش را داشتند، مردم سخت روزگار می گذراندند، با این که کشور ثروتمند بود، اما مردم در عذاب بودند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:38  توسط مشعل  | 

منبع وبلاگ کوروش کبیر                      www.irmania.blogfa.com

کوروش محصول عصری بودکه خون، غارت ، انتقام و کشتار جمعی. بر دنیای سرتاسر  آن زمان سایه اند اخته بود. هرچند که نیای مادریش دیااکو، حکومت ماد را براساس وحد ت ، عدالت ومساوات پایه گذاری کرده بود ، اما در نسل های بعد ازاو ماد نیزدرقساوت دست کمی از آشور، لید ی بابل و مصر نداشت.کوروش راه و رسم تازه ای در فرمانروا یی پیش گرفت و عالم انسا نیت را از بن بست ظلم و تجاوز و وحشی خویی گه در آن حاکم بود رها ساخت، او این ندا را در عالم داد و الگوی یک فرمانروا یی نوین را بر مبنای اخلاق و عدالت و مساوات به دنیا عرضه کرد.فرمانروایی او بر رافت و محبت قرار گرفت. او اولین پیش نویس اعلامیه ی حقوق بشر را در آن دنیای آشفته ارائه داد و این خود شعور سیاسی این فاتح بی مانند است. با به تخت نشستن کوروش حضور امپراتوری ایران در عرصه ی جهانی شکل می گیرد امپراتوری در سایه عدالت، مساوات آزادی.کوروش همان ذوالقرنین است که قرآن در سوره ی کهف از او یاد می کند. شخصیت کوروش در حقیقت یک انقلاب اخلاقی و روحی در مردم عصر خود پدید آورد. او در مردم ایران وطن پرستی و عرق ملی را به وجود آورد و درس آزادگی وظلم ستیزی را به ایرانیان آموخت، دروغ ازنظرکوروش گناه کبیره محسوب می شد و ایرانیان از دروغ و دروغگویی سخت متنفر بودند، زیرا کوروش چنین بود و چنین می خواست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:10  توسط مشعل  |